تبری ساده اما زیبا....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تولدم مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.
میدونم خیلی ساده گفتم اما مهم اينكه با همین سادگیش بازم زیباست.....
هرگاه نوک مداد زندگی ات شکست،آنرا با مدادتراش امید بتراش.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تولدم مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.
میدونم خیلی ساده گفتم اما مهم اينكه با همین سادگیش بازم زیباست.....
دوم: عید سعید فطر و تولد دوباره انسان را به تمام سالکان عشق خدا و مسلمین تبریک میگم.![]()
![]()
طاعات و عبادات قبول درگاه ابدیت انشالله![]()
![]()
تبریک ویژه عشقم
:
عشقم مهربونم عید قشنگت مبارک![]()
![]()
.
ماه رمضان ماه خدا رو با كلي تاخير تبريك ميگم
اميدوارم طاعات و عبادات مورد قبول درگاه ابديت قرار بگيرد. التماس خيلي خيلي خيلي دعا
.
باي. عشقم عاشقتم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.
بازم برگشتم به نه ماه پيش
...پس به جاست كه بگم....سلام روزگار تنهايي
...سلام روزگاري كه واسه شنيدن يه خبر كوچيك از عشقم و گرفتن احوال سلامتيش تنها يه راه دارم زنگ زدن به آجي نگين
....آره،درست خونديد همه چيز تعطيله
...صحبت
...ديدار
...اما ايندفعه راست راستي...ايندفعه تا وقتيكه قسمت هم بشيم همه چيز تعطيله![]()
... نميدونم شايد يكسال شايد دوسال شايدم بيشتر اما سر دوسالش مطمئنم
....مطمئنم كه بايد تحمل كنم به دلايل امنيتي به دليل خوابهاي مكرر كه ديدم....به دليل اعتقاد شديد همه،خودم و خودش به حقيقت داشتن خوابهام و مهمتر از همه به دليل اينكه خدا غيرمستقيم بهم گفت تركش كن
تا روزيكه بهت برسونمش اما اينبار واسه هميشه
....داغونم...فكر اينكه مجبورم دوباره صداي گرمشو نشنوم اما اينبار مدت دار و در مدتي نامعلوم ديوونم ميكنه
....دوستش دارم حاضرم واسه به دست اوردش بيش از اين تحمل كنم. تا هروقت خدا بگه![]()
...دوستم داره و ميدونم منتظرم ميمونه تا ابد....منتظرم ميمونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.....اينبار ديگه آجي مهسا و نگينم نميتونن كمكم كنند
....اينبار تنها خدا رو دارم
..........خدايا من تسليمم باشه اگر اينجوري به راحتي روزي ميرسم باشه....اما صبرمو بيش از اين كن
...كمكم كن بتونم دوريشو تحمل كنم
...منو ساده رو بگو فكر ميكردم داره اوضاع ميزون ميشه اما به خيال خام نميدونستم اوضاع داره تازه ناجور ميشه...من خيلي بدبختم نه؟
...لعنت بر شيطون من تا خدا رو دارم بدبخت نيستم تا وقتيكه ميدونم خدا با تمام اين سختيهايي كه پيش روم گذاشته روزي به خوشبختي مطلق ميرسم و هميشه عشقمو واسم نگه ميداره بدبخت نيستم
....بغض تو گلومه
...جلوي چشمام سياهي ميره ديگه چشمام هيج جا رو نميبينه
...كاش ميتونستم حداقل اين بغض لعنتي بشكنم....خدايا كمكم كن
...عشقم تا هميشه منتظرت ميمونم![]()
.......... پ.ن : اين خبر مال اول ماه است به دليل بي حوصلگي و مشغلة فكري و از همه مهمتر به دليل روحيه نداشتن آپش نكردم. پ.ن:بچه ها ترخدا به دليل كم لطفيم تنهام نذاريد كمكم كنيد اميدوارم باز بتونم بيام و به وبلاگهاي قشنگتون سر بزنم ببخشينم
پ.ن: ميدونم ايندفعه به اعتقاد علي و آمنه جون اصلا قشنگ ننوشتم مثل هميشه![]()
بعد ار اون اتفاق كه باعث بانيش سوخته شدن جلوي ماشين بود
و از بخت بد هم همون موقع گوشيش هنگ ميكنه
يعني تمام اتفاقات درپي هم مي آيد و دست به دست هم ميدهد كه براي مدتي ناپيدا بشه![]()
...حالا بعد از يكماه امروز ملاقاتش كردم به مدت دوساعت
...دلم خيلي گرفته بازم مثل هميشه موندم تو خماري
...بازم مثل هميشه دلتنگم
... مهسا رفته شوشتر(دانشگاه) باز تنها شدم
...تنهاي تنها
...در اين مدت تنها خبر خوشحال كننده كه ميتونستم بيش از پيش شكرگزار خدا باشم نامزد كردن مهسا بود با اوني كه ميخواست
...روز نامزديش تنها حرف روي زبانش اين بود"انشاالله بهم برسيد...
" و جواب من تنها قطرات اشكي بود كه از فرط شادي سرازير مي شد
...امشب بعد از حدود يك ماه باز تنها شدم
...واسه همين خيلي بيقرارم
...داغونم
...خدايا كمكم كن
...امشب دلم پر ميزنه واسه اينكه نماز 11 ركعتي رو بخونم...نمازي كه بعد از اتمامش با سر بر سجده گذاشتن و دعا كردن كلي بار انگار از روي دوشم برداشته ميشه...دلم نميدونم واسه كي تنگه...نادر؟؟؟؟؟؟
مهسا؟؟؟؟
....اصلا نميدونم چرا دپرسم
...يه حالي دارم دوست دارم گريه كنم
...اما ياراي گريه كردن ندارم
...آخه توي اين خونه لعنتي ماليات داره...زياد بخندي ميگن" عاشقه دلش خوشه" گريه كني ميگن" عاشق شكست خورده است" آدم نميدونه به كدوم سازشون برقصه تنها بايد خوشي و ناخوشي تو خودت بريزي
...از حالا عزا گرفتم مهسا به اميد خدا عروسي كنه و بره سر خونه خودش من چي كنم...ديوونه ميشم شك ندارم...خدايا خستم....رهام كن
.... پ.ن:بچه ها شرمنده اگر مدتي به نظراتتون پاسخ نميدم آخه حال روحيم نرمال نيست...از همتون به خاطر لطف بي دريغ و نظرات سازنده تون متشكرم...مدتي بهم فرصت بدبد سعي ميكنم از شرمندگيتون در بيام....امين جان باور كن بي معرفت نيستم...گرفتارم..از همه بچه ها كه نظر دادن (علي و آمنه)(سوده) و.........متشكرم...
قلم؛مضطرب از این گوشه دفتر به ان گوشه دفتر میرفت،گره در ابروانش و غرولندی زیر لب!شاعر آمد و خواست شعری بنویسد که قلم،خود را کنار کشید و گفت:تو عمری مرا به کار کشیده ای،اما هنوز آس و پاسی!شاعر گفت:من از عشق و محبت میگویم،اما مردم از مرگ و نفرت میخواهند!قلم گفت: بنویس عشق و محبت با مرگ و نفرت از بین نميرود! دیگه خسته ام از تنهایی،از آدمهای بیرحم،از بدیها و تنهایی های خودم،از نگاهها و صداها،ولی آنچه که از مردم سرزمین یاد گرفتم این بود که از نگاهم نباید ترسید،باید به صداها گوش داد،زمزمه ها را احساس کرد، میخواهم بمانم اینجا،سرزمین من نقطۀ آخر دنیاست.جایی که ناکجاآبادها با آنجا راه دارند و من وسعت سرزمینم را با باد خواهم پیمود چون میدانم مسیرم از کجاست،به مقصد نمی اندیشم.
پ.ن:بچه ها شرمنده به نظراتتون جواب نميدم دركم كنيد ميدونم درك ميكنيد
..اصلا روحيه ندارم همش كارم شده گريه
...بعد از حل مشكلم در اصرع وقت پاسخ ميدم از همه ممنونم
...از علي و آمنه، معين، قاسم،محمدرضا هستي و خلاصه همة اونايي كه به يادم بودن ممنونم
...دعام كنيد
...
سال ۸۶ هم با تمام خوبي ها و بديهايش تمام شد
...... آنچه واسه من و عشقم و هزاران هزار آدم ديگه موند ردپايي از خاطرات خوب و بدش بود.......واسه من و عشقم تمام سال رنج و هراس بود
رنج دوري
هراس جدايي
...اما با عشقم بودن تمام خاطرات واسه من شيرين كرد
...باور کنید بدون اغراق گفتم
..اما ۸۷ از خدا ميخوام منو كنار عشقم و همه عاشقان را كنار يكديگر نگه داره
....سال پرماجرايي بود
...خوب و بد....اما واسه من و عشقم بيشتر بد بود.......به خاطر تمام اتفاقات تلخي كه واسۀ عشق پاكمون افتاد...
..اما هرچه بود نتوانست ما رو ذره اي نسبت به عشقمون سرد كنه خدا رو گواه ميگيرم تازه برعكس شد روز به روز عاشقتر شديم تا به امروز![]()
....اما اصلا سال خوبي نبود حتي از اين دو روز پاياني هم ميترسيم
....اميدوارم سال جديد سال پر بركتي باشه واسه هم دعا كنيم
...........منو و عشقم فراموش نكنيد
...سال نو بر همه بر و بچ مبارك![]()
![]()
.....عشقم سال نو مبارك اميدوارم اگر آخرين بهار عمرم يا اگر ۱۰۰ بهار ديگر از عمرم باقيست در كنارت باشم![]()
![]()
.......دوستتتتتت دارررررم......![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بچه ها باي
.....آخرين آپ امسال رو هم گذاشتيم
..........آخرين خداحافظي امسال![]()
....خوش باشيد![]()
......تمام شد امسال رو ميگم...............![]()
![]()
....خداحافظ سال خوك بي انصاف.......خيلي نامرد بودي
.آقا موشه اميدم اول به خدا
بعد به بركت قدمهاي كوچولوي تو
.........
یه چیزایی هست که بد نیست بدونی
یه چیزایی هست که بی تو معنی نداره
یه چیزاییم هست که بی تو آروم نداره
سرگشتگی سرگشتگی
بی تو فقط یه چیز هست...
یه جاهایی هست که تو میشناسی
یه جاهایی هست که من میشناسم
یه جاهییم هست که ما نمیشناسیم
پرواز پرواز پرواز
بدون تو هیچ کجا...
یه چشمهایی هست که بد نیست بخونی
یه صدایی هست که بد نیست بشنوی
یه بغصی هست که نباید ازش بگم
آیینه آیینه آیینه
بی تو نگاهم خالیه...
یه دلی هست که خیلی هواتو کرده
یه دلی هست که تو میشناسیش
یه دلم هست که کم کم نمیشناسمش
انتظار انتظار انتظار
با تو پایون میگیره......
شاید کسی، گوشه ای، دست دعا برای ما برداشته است...
کشتی در طوفان شکست و غرق شد.
فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی
آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.
دو نجات یافته دیدند هیچ کاری نمی توانند
بکنند.
با خو گفتند: بهتر است از خدا کمک بخواهیم.
دست به دعا شدند،برای اینکه ببیند دعای کدام یک زودتر مستجاب می شود.
آنها به گوشه ای از جزیره رفتند و نخست از خدا غذا خواستند.
فردا مرد اول،درختی یافت و میوه های آن را خورد.
هر چند مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.
هفته بعد،مرد اول از خدا همسر و همدمی خواست،
فردای آن روز کشتی دیگری غرق شد،زنی نجات یافت و به همسری مرد اول در آمد.
اما در دیگر سو،مرد دوم هیچکس را نداشت.
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری
خواست و روز بعد تمام چیزهایی که خواسته بود به گونه ای معجزه وار به او رسید.
مرد دوم هنوز هیچ نداشت...
سرانجام مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد.
فردا کشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت،او
خواست بدون مرد دوم،به همراه همسرش از جزیره برود.
پیش خودش گفت مرد دیگر حتما" شایستگی نعمت های الهی را ندارد.چرا که
در خواستهای او پاسخ داده نشده اند!
زمان حرکت کشتی،ندایی آسمانی شنیده شد :
چرا همسفر خود را در جزیره رها میکنی؟
پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام
همه از آن خود من است، همه را خود درخواست
کرده ام. درخواستهای او پذیرفته نشد،لابد لیاقت این چیزها را ندارد.
-اشتباه می کنی... این نعمت ها زمانی به تو
رسید که ما تنها خواسته او را اجابت کردیم.
مرد با حیرت پرسید :مگر او چه خواست که من باید مدیون او باشم ؟
-او خواست که تمام خواسته های تو برآورده شوند.
از کجا معلوم که همه نعمت های ما حاصل
درخواسهای خود ما باشند،
شاید کسی، گوشه ای، دست دعا برای ما برداشته است...
تا کی؟
تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کی اسیر
تنهایی هایم باشم و از یارم دور .....؟
تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن
دستهای گرمت را بکشم...؟
تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من
برساند ، نزدیک و نزدیک تر کند
تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟... تا کی باید صدای غم
انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم
و دلم برایت تنگ شود؟ تا کی باید غروب پر درد
عاشقی را ببینم و دلم بگیرد!
تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت
کوه ها می رود را نگاه کنم و
تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا
لحظه دیدار با تو فرا رسد؟ خسته ام !
یک خسته دلشکسته عاشق بی سر پناه.... عاشقم !
یک عاشق دیوانه سر به هوا .....
تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ
درد دل کنم؟...
تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود
بگویم آری فردا وقت رسیدن است!
تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و
چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟
تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ،
عاشقی که معشوقش در کنارش نیست!
تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با
آسمان بنالم و ببارم....
و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با دلی
خالی از آرزو و امید ، با چشمانی
خیس و شاکی زندگی کنم؟ آری تا کی باید تنها صدای
مهربان تو را بشنوم
ولی در کنار تو نباشم عزیزم! تاکی؟
امشب وقتي از شركت برميگشتم براي اولين بار ترسيدم،حتي ميترسيدم تاكسي بگيرم كلي منتظر بودم تا ماشيني با آرم تاكسي گيرم بياد برعكس هرشب كه سريع ماشين ميگيريم بدون توجه به ماشين و رانندۀ اون،در صورتيكه هرشب برعكس امشب كلي مدارك و چك و پول باهام بود، امشب براي اولين بار ترسيدم پول ها را از شركت بيارم درحاليكه نصف درآمد هرشب بود، امشب براي اولين بار از رد شدن از جاده ترسيدم برعكس هميشه كه معتقدم منو هرگز ماشين نميزنه (آخه به قول مهسا مثل ... از جاده رد ميشم)، امشب نميدونم چرا دوست داشتم يه مرد محكم مثل نادرم باهام باشه برام ماشين بگيره راهيم كنه از جاده ردم كنه...امشب كلي ترسو شده بود...نميدونم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ امشب كلي اذيت شدم........امشب كلي هوس كردم مهسا پيشم بود اما ايندفعه نه براي اولين بار بلكه هميشه دوست دارم كنارم باشه باهاش حرف بزنم........امشب يه ذره از نادرم دلخور بودم رفتم زنگ زدم به مهسا پيش اون گله و شِكوه كردم.....اما اون كلي ازش به حق طرفداري كرد كه بيخود مثل هميشه بدبينم...راست ميگه همه معتقدن كه اون مثل آب صاف و ساده و پاكِ...اما كمي دير جواب تك هامو داد دلخور شدم...ميدونيد ديگه نميشه بهش زنگ بزنم....بايد منتظر زنگش باشم كه عادت نكنيم به حرف زدن تا مشكلي به وجود نياد....امشب مثل هميشه كلي دلتنگم.....امشب مثل هميشه خدا رو شكر ميكنم....امشب مثل هميشه خدا رو دوست دارم...امشب مثل هميشه نادر دوست دارم....امشب مثل هميشه دلتنگشم...امشب مثل هميشه ميگم كاش مهسا كنارم بود....امشب مثل هميشه مهسا رو دوست دارم....امشب مثل هميشه....ديگه نميدونم چي بگم...تموم شد...............همين..............